تبليغاتX
با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا..
من

تو

اب

ازادی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:23  توسط rila  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:58  توسط rila  | 

 

درها به طنين هاي تو واكردم

هر تكّه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه

بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم

به نماز.

در بن خاري، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به

جهان.

بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود

گستردن.

و شياريدم شب يكدست نيايش، افاشندم دانه راز.

و شكستم آويز فريب.

و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،

لرزيدم.

وزشي مي رفت از دامنه اي، گامي همراه او رفتم.

ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.

و رها بودم.

***** ریلا جان

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:15  توسط rila  | 

ديروز

واسه مامان سجاده خريديم  ؟

سجاده مامان بوى تاناكورا ميداد

شايد كسى از ان استفاده كرده بود

شايد هم ....................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:24  توسط rila  | 

دشت هايي چه فراخ !

كوههايي چه بلند !

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !

من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي .

***

پشت تبريزي ها

غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .

پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :

چه كسي با من، حرف ميزد ؟

سوسماري لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاري سر راه،

بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ

و فراموشي خاك

***

لب آبي

گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :

( من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است !

نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .

چه كسي پشت درختان است !

هيچ، مي چرد گاوي در كرد .

ظهر تابستان است .

سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .

سايه هايي بي لك ،

گوشه اي روشن و پاك

كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .

زندگي خالي نيست :

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست  .

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .

***

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .

دورها آوايي است، كه مرا مي خواند . ))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:23  توسط rila  |